
39
امشب،
خاک کدام میکده از اشک چشم من،
نمناک می شود؟
و جام چندمین،
از دست من نثار ره خاک می شود؟
ای دوست،
در دشت های باز،
اسب سپید خاطره ات را،
هی کن!
اینجا،
تا چشم کار می کند، آواز بی بری ست
در دشت زندگانی ما،
حتی،
حوا فریب، دانه گندم
__ نیست
من با کدام امید؟
من بر کدام دشت بتازم؟
مرغان خسته بال،
خو کرده با ملال
افسانه حیات نمی گو یند.
و آهوان مانده به بند
از کس ره گریز نمی جویند.
هر چند
دیوار زانوان من اکنون،
سدی ست
در پیش سیل حادثه، اما
این سوی زانوان من از اشک چشمها
سیلی ست سهمناک.
این لحظه لحظه های ملال آور
ترجیع بند یک نفس اضطراب هاست.
افسانه ای ست آغاز
انجام، قصه ای ست.
اینجا نگاه کن که نه آغازی،
اینجا نگاه کن که نه انجامی ست.
این یک دو روزه زیستن با هزار درد
الحق که سخت مایه بد نامی ست.




